تبليغاتX
یار شیدا (غلامرضانجفی سولاری)

یار شیدا (غلامرضانجفی سولاری)

در همه دیر مغان نیست چو من شیدائی

سلام علیکم

امیدوارم در لحظات حضور در این وبلاگ مطلب قابل برداشتی بیابید

استدعا دارم از سایر وبلاگهایم نیز بازدید بفرمائید

حتما از نظرات سازنده تون مرا بی نصیب نگذارید

قطعا با همراهی شما بهتر خواهم شد ... ممنونم

نوشته شده در تاريخ هشتم فروردین 1390 توسط غلامرضانجفی سولاری

سلام عزیزان

این وضعیت گروه زیادی از مردم مظلوم ماست ...

آقای رئیس جمهور مرتبا و مکررا با کمال ... جلوی هفتاد و چند میلیون ایرانی فهیم

می فرمایند :

در ایران هیچ گرسنه ای وجود ندارد !

مردم ما مشکل اقتصادی ندارند !

دولتمردان ، مراجع عظام تقلید ، علمای اسلام ، مسلمانان ، ایرانیان

والله روز قیامت همه  به سهم خودمان باید پاسخگو باشیم .

چرا بخاطر اعتیاد و فقر بایستی ناموس هامان در خطر باشند .

چرا در مملکتی با این وسعت و با این ثروتهای خدادادی بایستی یک وضع این چنینی

داشته باشیم ؟

شما را به خدا نوشته این دختر بیست ساله ایرانی که ناموس همه ماست را بخوانید :

((( من یک دختر 20 ساله هستم که پدر معتادم به خاطر رفع حاجت خودش مرا 

یک شب به دست صاحب خانه مان سپرد . تو را به خدا قدر این پولها را بدانید .

 این پولی که دست تو هست حاصل یک شب گریه من هستش ... )))

بفرموده امیرالمومنین(ع) اگر دق کنیم کم است و ...

نوشته شده در تاريخ نهم بهمن 1390 توسط غلامرضانجفی سولاری
«تو اوج درگیری با دشمن در ارتفاعات قلاویزان ، جایی که تا سه مرحله عراقیها رو عقب زده بودیم ، در اوج گرما، با انفجار خمپاره ها و شلیک گلوله ها ، دوربین به دست  راه افتادم تا روحیه بخش  دل پاک بچه ها باشم. به سنگری رسیدم بدون سقف در حالیکه بچه ها به شدت مشغول نبرد بودند. در این میان یکی از این دسته های گل منو دید و گفت:
- برادر! یک عکس از من می گیری؟
- عزیزم ، روراست زیاد فیلم برام باقی نمونده ، ناراحت نشیا ، عکس یادگاری نمی گیرم.
- خوب اگر من بهت بگم تا چند لحظه دیگه تو این دنیا نیستم ، ازم عکس می گیری؟
- برادرم ، این حرفها چیه ، من مخلصتم . (نمی تونستم تو چشماش نگاه کنم ، یه حس مبهم ولی زیبا تو چشماش  موج می زد.)، بشین فدات بشم تا یه عکس خوشگل ازت بگیرم. ولی یه شرط داره؟
- چه شرطی قربونت برم.
- این که اسم منو حفظ کنی !
- تو از من عکس بگیر من هم اسم خودتو و هم اسامی فامیلاتو برات حفظ می کنم!
- سید مسعود شجاعی طباطیایی!
- بابا این که یه تریلی اسم شد ، می تونم همون آقا سیدشو حفظ کنم!(با خنده)
- باشه  عزیزم، تا ما رو اینجا نکشی ول نمی کنی . بشین اونجا ...
- حجله ای باشه ها آقا سید ، صبر کن این عطر تی رزم رو بزنم ، مدالمو (مدال غنیمتی از عراقی ها بود) به سینه بزنم
 ( حالا بچه هایی که پشت خاکریز مشغول تیر اندازی ونبرد بودند ، نگاهشون متوجه ما شده بود و از بستن چفیه او به سرش ، عطر زدن و مدال آویزون کردنش می خندیدند.)
- کلیک...
- دست گلت درد نکنه ، زیاد از اینجا دور نشی ها ، کارت دارم...
....هنوز چند قدم دور نشده بودم که صدای الله اکبر بچه ها بلند شد ، این به این معنا بود که اتفاقی افتاده...
برگشتم دیدم خمپاره درست خورده بغل دستش...
دوربینمو بالا گرفتم ، در حالیکه چشممام از اشک پر شده بود ، عکسی از شهادتش گرفتم.
راستی شما می دونید این خود آگاهی از لحظه شهادت از کجا سرچشمه گرفته بود؟»



صبر کن این عطر تی رزم رو بزنم ، مدالمو (مدال غنیمتی از عراقی ها بود) به سینه بزنم
 ( حالا بچه هایی که پشت خاکریز مشغول تیر اندازی ونبرد بودند ، نگاهشون متوجه ما شده بود
 و از بستن چفیه او به سرش ، عطر زدن و مدال آویزون کردنش می خندیدند.)
بنقل ازسید مسعود شجاعی

نوشته شده در تاريخ نهم بهمن 1390 توسط غلامرضانجفی سولاری

شهید حسن باقری در آیینه خاطرات

باشگاه گلف اهواز شده بود پایگاه منتظران شهادت. یکی از اتاق های کوچکش را با فیبر جدا کرد ؛ محل استراحت و کار. روی در هم نوشت « 100% شناسایی، 100% موفقیت.» گفت «حتا با یه بی سیم کوچیک هم شده  باید بی سیم های عراقی را گوش کنید. هرچی سند و نامه هم پیدا می کنید باید ترجمه بشه.» از شناسایی که می آمد، با سر و صورت خاکی می رفت اتاقش. اطلاعات را روی نقشه می نوشت. گزارش های روزانه را نگاه می کرد.
****
اوج گرمای اهواز بود. بلند شد، دریچه کولر اتاقش رابست. گفت: به یاد بسیجی هایی که زیر آفتاب گرم می جنگند.
عصر بود که از شناسایی آمد.انگار با خاک حمام کرده بود. از غذا پرسید. نداشتیم. یکی از بچه ها تندی رفت، از نزدیکی شهر چند سیخ کوبیده گرفت. کباب ها را که دید، داد زد « این چیه ؟» زد زیر بشقاب و گفت« هرچی بسیجی ها خورده ، از همون بیار. نیست، نون خشک بیار.»
****
اگر بین بسیجی ها حرفی می شد می گفت « برای این حرف ها بهم تهمت نزنید. این تهمت ها فردا باعث تهمت های بزرگتری می شه. اگه از دست هم ناراحت شدید،دورکعت نماز بخوانید بگویید خدایا این بنده ی تو حواسش نبود من گذشتم  تو هم ازش بگذر. این طوری مهر و محبت زیاد می شه. اون وقت با این نیروها میشه عملیات کرد.»
****
فرمانده یکی از لشکرهای ارتش بود. طرح های حسن را که می دید.می گفت« این باقری انگار چند سال دانشکده ی افسری بوده.طرح هاش کلاسیکه.حرف نداره.»
****
مقدمات عملیات فتح المبین را می چید. از بس ضعیف شده بود زود از حال می رفت. سرم که می زدند،کمی جان می گرفت و پا می شد. کمی بعد دوباره از حال می رفت، روز از نو روزی از نو.
****
همهمه برخی از فرماندهان در قرارگاه بلند بود که «عملیات متوقف بشه.» حسن یک دفعه قرمز شد و با عصبانیت داد زد «خجالت نمی کشید ؟ بیست روزه که به مردم قول دادیم خرمشهر آزاد می شه. ما تا آزادی خرمشهر این جاییم.»پس فردا خرمشهر آزاد شده بود.
****
می رفت تهران. فرمانده هان جلسه داشند. خانمش را بردند بیمارستان. هرچه گفتم« بمان، امروز پدر می شی. شاید تو را خواستند.» گفت «خدایی که بچه داده،خودش هم کاراش رو انجام می ده.»
****
فرمانده هان تیپ ها بودند؛ خرازی، زین الدین، بقایی و.... حرف های آخر را زدند و شب حمله مشخص شد. حسن شروع کرد به نوحه خواندن. وقتی گفت « شهادت از عسل شیرین تراست» هق هقش بلند شد. نشست روی زمین و زار زد. از اول روضه رفته بود سجده. کف سنگر سه تا پتو انداخته بودند. سر که برداشت از اشک، تا پتوی سوم خیس شده بود.
****
روزهای آخر بیش تر کتاب « ارشاد » شیخ مفید را می خواند. به صفحات مقتل که می رسد، های های گریه می کرد. هرچه گفتند «تو هم بیا بریم دیدن امام خمینی » گفت « نه، بیام برم به امام بگم جنگ چی ؟ چی کار کردیم ؟ شما برید، من خودم تنها می رم شناسایی » گلوله ی توپ که خورد زمین، حسن دستی به صورتش کشید. دو ساعتی که زنده بود، دائم ذکر می گفت. فکر نمی کردم که دیگه این صدا را نشنوم.


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ هشتم بهمن 1390 توسط غلامرضانجفی سولاری

پسر احمدی نژاد کجا درس می خواند؟

به نقل از خبرگزاریهای کشور ...  گفته میشود که :  

 پسر بزرگتر محمود احمدي نژاد يعني مهدي، در حال تحصيل در شعبه دانشگاه شريف واحد كيش در مقطع دكترا مي باشد. پس از پيگيري هاي انجام شده معلوم گرديد كه هزينه تحصيل تمامي رشته هاي دكترا در واحد كيش دانشگاه شريف نزديك به 20 ميليون تومان(در هر ترم) مي باشد . 

محل سكونت مهدي احمدي نژاد نيز در يكي از بهترين مكان هاي جزيره كيش بوده و در همين برج نيز دو واحد براي همراهان پسر رئيس جمهور تهيه شده است. اين شركت كه محل زندگي مهدي احمدي نژاد را تهيه ديده است از بزرگترين موسسات و پيمان كاران جزيره كيش بوده، همچنين اخبار تاييد نشده اي از تحصيل همسر مهدي احمدي نژاد(دختر اسفنديار رحيم مشايي)در اين واحد حكايت دارد .

والله اعلم ...

نوشته شده در تاريخ هشتم بهمن 1390 توسط غلامرضانجفی سولاری

تذکر : این مطلب را دوست گرامی جناب دکتر فتح اله آغاسی زاده است که از عمق جان من نگاشته است وحقیر با تغییرمختصر در تیتر و ... عینا تقدیم می کنم .
گفتمان انقلاب ۵۷ را باور كرده بودم و دلم مي خواست بسويش برويم. استقلال، آزادي، جمهوري اسلامي... حاكميت صالحان... عدالت... صداقت... پاكي...
در دوره هاشمي رفسنجاني مي ديدم چه مديراني حاكميت مي كنند و چه شكاف سهمگيني ميان آنها و ما و مردم است و ...
از آمدن خاتمي خوشحال بودم. چرا كه با شعار و انديشه دوري از گذشته و تغيير آمده بود، اما او هم نتوانست سيستم تودرتو و رانت خوار اداري ما را به پاكي و درستي ببرد. نه كه او فرد بد بودي.... او به اجبار شرايط و محصور در اقتضائات شايد، افسار مديريت اجرايي را به همان ها سپرده بود كه سالها بودند و همان مي كردند كه مي كردند... و آن شد كه او هم نمي خواست... تركستاني وحشت انگيز و خوفناك...
يادم نمي رود كه در ياداشت روز بعد از انتخابش در روزنامه سلام، نوشتم:
"بگذار زمين تشكيلات و ساختار اداري مان، نفس بكشد..."
در چنان فضايي، براي ما هم جايي در اداره نبود. يعني..حتي گاه ما را نمي ديدند... راه مان را به دانشگاه كج كرديم تا با دانشجويان خوش باشيم. كسي دنبال ابوذرها نبود... 
آسمان دانشگاه آزاد اسلامي/ دانشگاه اكبر هاشمي رفسنجاني، عبداله جاسبي و دوستان، نيز آنگونه نبود كه راضي مان كند اما خوب بايد تحمل مي كرديم. آهسته مي رفتيتم و به كارمان مي چسبيديم ...
تا اينكه...احمدي نژاد ناگهان ظهور كرد!


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ هشتم بهمن 1390 توسط غلامرضانجفی سولاری

هوالعزیز


امسال که بازم قرار گذاشتند تا بزرگداشتی برای شهدای عزیز و مظلوم کوی انقلاب برگزار کنند بازم دلم بیادشون گرفت ! نمیدونم چرا ولی حس می کنم تا برای اونها مراسمی برگزار می کنیم همه شون میان !

قربونشون برم . بخدا حضورشون رو توی مراسم حس می کنیم . انگار روح عزیزشون در کنارمونه ! حتی گرمای حضورشونو حس می کنیم !

خوش آمدید ای شهدا ای دوستان . خوش آمدید به دیدن ما . ما رو از تنهائی بیرون آوردید . مردیم از غربت و تنهائی !  البته میدونم شما هم چقدر غریبید ! اما شما به وجه الله نظر کردید ولی ما هنوز در گنداب دنیا به گناههای کبیره و صغیره مون غوطه وریم ! درسته که باید از شما خجالت بکشیم ولی ... به خودتون قسم محرم تر از شما کسی رو نداریم ! 

راستی توی مراسم تون دیدید که همه اومده بودند الا مدیران شهر و استان ! بجز یک نماینده اهواز هیچ مدیری دیده نمی شد ! مگه مسئولین نمی دونند هرچی دارند از عزت و آبرو و ایثار شماست ؟ بگذریم که دیگه اصلا حوصله شونو ندارم !

خیلی بچه های مساجد زحمت کشیده بودند تا یاد شما گرامی داشته بشه . من بی لیاقت هم که قرار بود برای تدوین کتاب خاطراتتون کمکی کنم بدلیل مشکلات مسخره م نتونستم روحم رو با کمک به این کتاب صیقل بدم ! میدونم که شاید خواستید من وامانده رو بدلیل گناهانم تنبیه کنید ! اما بهتون قول میدم که جبران کنم . گرچه من محتاج شمایم .

فضای زیبای یادواره که تداعی کننده قطعه ای از جبهه بود و حضور سمبلیک جوونهای بسیجی ما رو به فضای شبهای عملیات و نحوه شهادت مظلومانه شما می انداخت . 

حاج رضا نبوی عزیز هم برای شهدا خواند و گریاند . آقای حاجتی که برای یادواره شهدای مسجد یکی دوماه بچه ها را دواند و آخر نیامد ! سخنران یادواره بود . شاید سخنرانی در یادواره یک مسجد حالا دیگر برای ایشان کم است !

دوست نداشتم مراسم تمام بشه . نمیتونستم ازتون جدا بشم . بعداز یادواره شهدای مسجد و بعد از مدتها تازه از نزدیک حضورتون روحس کرده بودم .  از سالن که اومدم بیرون تازه بخودم اومدم و دلم بیشتر براتون تنگ شد ! خودم تا اونجائیکه میتونم بفهمم و عقلم می رسه به دلم میگم بابا جون بچه ها بیست و چند ساله که رفتن و کهنه شدن ! سالهاست که بدنهاشون زیر خروارها خاکه و الان دیگه خاک خاک شدند !

خداحافظ .....!

خداحافظ همين حالا        همين حالا که من تنهام     

خداحافظ به شرطي که         بفهمي تر شده چشمام

خداحافظ کمي غمگين         به ياد اون همه ترديد       

به ياد آسموني که           منو از چشم تو ميديد

اگه گفتم خداحافظ          نه اينکه رفتنم ساده اس  

    نه اينکه ميشه باور کرد         دوباره آخر جاده اس

خداحافظ واسه اينکه            نبندم دل به این رویا       

    بدوني بي تو و با تو        همينه رسم اين دنيا ...

هیچکس یادشون نیست شما کی بودید ! نمونه ش همین چند روز پیش بود که سرمزاراتون بودم از تموم مزارا معلوم بود که خیلی وقته زائر نداشتید ! خیلی از پدر و مادراتون دق کردن و مردند و خیلی هاشون هم درمانده و ناتوان و مریض گوشه خونه هاشون افتادند . نه اینکه نمی خوان بیان نمی تونن بیان دلشون پرپر می زنه واسه زیارت دارالشفاهای توی وطن !  اما بیماری و یا کهولت سن اونا رو زمین گیر کرده . آخه هر وقت به زیارتشون نائل می شدیم نوعآ پدر مادراتون حداقل اونجا بودند و اونها رو هم زیارت می کردیم اما حالا مدتهاست که دیگه اونها هم زائر مزار کربلائی بچه هاشون نیستند ! دلم بیشتر گرفت تا جایگاه مخصوص پدران عزیز شهداخالی تر از همیشه بود و بیشترشونو از دست دادیم .

 یعنی واسه اینه که توی این دل شب دلم ولم نمی کنه و آروم و قرار نداره ؟ شاید یه دلیلش این باشه . چطوری بگم نباید اونها اینقده زود فراموش بشن ! آخه چرا ؟

مگه اونها عزیزترین هستی شونو بخاطر ما و مملکتمون ندادند ؟ چرا باید تا این حد به اونها جفا بشه؟ خدا رو خوش نمی یاد اگه وجدان آدم کمی منصف باشه هم قبول نمی کنه ! چیزی که رزمنده ها و بسیجیهای جنگ رو از تفنگدارای آمریکائی و اروپائی متمایز میکنه دست خالی و مظلومیتهای بچه های ما بود . بخدا خیلی اوقات نان خشک غذای جبهه مون بود !  اما اینها اکیدآ قابل طرح نبود ! 

فرمانده کل قوای اسلام پیرمرد عارف و وارسته بود که وقتی با رزمنده ها حرف میزد صداقت و عشق و همراهی با بچه ها نه فقط توی کلامش که توی نگاههاشم موج می زد . چی بگم از چی بگم از کدومشون بگم چطور بگم نمیتونم ناتوان شدم کلمات یاری نمی کنن و زبان قاصره !  عکس اون مرد خدا رو وقتی توی عملیات میدیدی شکم دشمن رو سفره میکردی ! انگار دوپینگ کرده بودی .  شجاعتت چند برابر می شد کانهو امام جفتت وایستاده و با اون نگاههای مظلومانه و توآم با استحکامش تورو بجلو فرا می خونه ! اصلآ همه چیزمون امام بود !

امشبم که دلم گرفته راستش بازم یاد اونا افتادم که چگونه زیستند وچطور جنگیدند و چه شکلی رفتند . چه پاک و بی باک و با اخلاص بودند . هیچوقت دیگه مثه اونها نمی تونیم پیدا کنیم . حیف که نیستند و خوشا بحالشون که نیستند و این اوضاع و احوال و نمی بینن ! البته حتما می بینن ولی خوب بگذریم ...

 از همه دست اندکاران خصوصا بچه های عزیز مسجد ابوالفضل العباس(ع) و حوزه پنج بسیج اهواز صمیمانه سپاسگزاریم که یک بار دیگه مردم رو یاد شهدا و زحمات و ایثار و از خودگذشتگی شون انداختند ...

نوشته شده در تاريخ پنجم بهمن 1390 توسط غلامرضانجفی سولاری

رحلت پیامبر مهربانی و رحمت 

و شهادت فرزندان مظلومش کریم اهلبیت آقا امام حسن 

و آقا غریب الغرباامام رضا(ع) 

تسلیت باد


نوشته شده در تاريخ یکم بهمن 1390 توسط غلامرضانجفی سولاری
نوشته شده در تاريخ بیست و سوم دی 1390 توسط غلامرضانجفی سولاری

qske6b98sv7s32al26f8.jpg

او نقل شیرین هر مجلسمان بود . از خوشروئی و مزاح های بیادگار مانده اش در جبهه و مسجد روحیه می گرفتیم .  هر جا می گذاشت شور و نشاط و عشق و دوستی بهمراهش بود .

آنقدر شادان و پر انرژی بود که هیچگاه فکر جدی درباره اش به ذهن خطور نمی کرد اما در جبهه نبرد جدی تر از همیشه بنظر می رسید و در حین انجام وظیفه به همه کمک میکرد .

شبی دلم خیلی گرفته بود و بعد از پست شبانه بازمی گشته و خوابم نمی برد مشغول قدم زدن بودم  نزدیک اذان صبح بود که صدای زمزمه اش گوش جانم را نوازش داد .

به دنبال صدا گشتم او را دیدم که اشک پهنای صورت مهربانش را فرا گرفته بود و در حال خواندن نماز شب بود . باورم نمی شد اوکه برای نماز شب و عبادتهای خاص بچه ها ، سربه سر همه می گذاشت خودش نماز شب میخواند و هیچکس نبود تا سربه سرش بگذارد !

او نمونه کاملی از عشق و ایثار و صفا بود . او عاشق امام عزیزامت بود . در آخرین مصاحبه ای که قبل از عملیات کربلای 5 داشت گفت : هدفم از آمدن به جبهه یاری رساندن به امام عزیزمان است .

وقتی امضای یادگاری از او می گرفتی همیشه زیر امضایش حروف ش . آ . ا . ا ( شهید آینده اسلام انشاالله ) به چشم می خورد ! زیرا می دانست در کاروان یاران شهید جایگاهی دارد .

وداع سختی با هم داشتیم . برای خداحافظی و حضور در عملیات کربلای 5 به منزلمان آمد . من که هنوز در بستر مجروحیتهای عملیات کربلای 4 بودم و نمی توانستم شدت گریه ام را کنترل کنم ... شهرام تروخدا مراقب خودت باش . دلم راضی نمی شد او برود و من نتوانم او را همراهی کنم !

او که میدانست درد من چیست و دوباره شروع کرد به مزاحهای همیشگی دوست داشتنی اش . میگفت نگران نباش من کارهائی در جبهه می کنم که شهید نشوم ! هواسم هست نگران نباش .

باصدای گریه ها ، مادرم هم آمد . گفتم شهرام دارد برای عملیات می رود و من نمیتوانم ! مادر دست بدعا برداشت و همانند همیشه همه بچه های رزمنده را قلبا دعا کرد و برای سلامتی شهرام هم همینطور ... او رفت اما دل و جانم را با خود برد .

ای ساربان آهسته ران کآرام جانم می رود   

وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود ...

در آن شب های وحشتناک عملیات کربلای 5 که از هر سو آتش گلوله ها بر زمین شلمچه می بارید او برای استراحت از پست شبانه به سنگری رفته و استراحت میکرد که صدای زوزه گلوله توپی بگوش رسید و سنگر بر سرش آوار شد .

 حاج مهدی می گفت : هیچ وقت دست و پا زدن و جان دادن او را در زیر آوار سنگر فراموش نمی کنم ...

متاسفانه آنقدر آتشباری دشمن شدید بود که همسنگران نتوانستند او را یاری نموده و از زیر آوار سنگر خارج نمایند . با مظلومیت تمام زیر آوار سنگر ماند و آنقدر دست و پا زد تا به شهادت رسید .

آری او عزیز شیرین زبان بچه های مسجد ابالفضل (ع) شهید بلند مرتبه شهرام صفائی بود که به هنگام شهادت همچون حضرت قاسم ابن الحسن(ع) دست و پا زد و سربه زانوی مولایش اباعبدالله الحسین(ع) نهاد و رفت . . . 

همیشه داغدارش ... منم 

پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف

تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست...

نوشته شده در تاريخ بیستم دی 1390 توسط غلامرضانجفی سولاری
عمليات كربلاي پنج

 روح مطهر شهیدان این عملیات صلوات ...

بزودی مطالبی از این عملیات و شهیدان بزرگوارش تقدیم خواهم نمود .
نوشته شده در تاريخ بیستم دی 1390 توسط غلامرضانجفی سولاری
«فردا»: «جمع زیادی از افرادی که ادعای حضور در جبهه دوم خرداد را دارند بخش اصلی حیات خود را مدیون شخصیت آقای هاشمی هستند اما به محض اینکه ایشان در مقابل زیاده خواهی ها و انحرافات قطعی این مجموعه ایستاد و در انتخابات مجلس ششم به تحمیلات استبدادی آنان تن نداد و تسلیم خواسته های غیر منطقی بعضی از این مدعیان مردمسالاری نشد، لشکر تخریب و ماشین تبلیغاتی آنها هجوم خود را آغاز کرد»

این سخنان  نه از آن یک چهره کارگزاران سازندگی و اصلاح طلب بلکه از آن کسی است که طی 6 سال گذشته همواره خود را قطب مقابل آقای هاشمی رفسنجانی مطرح می کرده است. آقای احمدی نژاد در مهرماه سال 1379  در خصوص  تخریب جریان  دوم خرداد علیه هاشمی  این سخنان را ایراد کرده است و این نوع موضع گیری را  باعث تاسف و عبرت انگیز خوانده است.

وی در فراز دیگری از گفتگوی خود با روزنامه رسالت در آن روزها  در دفاع از هاشمی رفسنجانی گفته است: «تخریب چهره های رقیبی که طی سال های اخیر انجام گرفته در تاریخ دو دهه اخیر کشورمان بی سابقه است. بطور مثال برخورد جناح دولتی در انتخابات مجلس ششم با آقای هاشمی رفسنجانی هم تاسف بار است و هم در عین حال عبرت انگیز است و نکته ای نیست که به سادگی امکان توجیه داشته باشد. 
جمع زیادی از افرادی که ادعای  حضور در جبهه دوم خرداد را دارند بخش اصلی حیات خود را مدیون شخصیت آقای هاشمی هستند اما به محض اینکه ایشان در مقابل زیاده خواهی ها و انحرافات قطعی این مجموعه ایستاد و در انتخابات مجلس ششم به تحمیلات استبدادی آنان تن نداد و تسلیم خواسته های غیر منطقی بعضی از این مدعیان مردمسالاری نشد، لشکر تخریب و ماشین تبلیغاتی آنها هجوم خود را آغاز کرد و شخصیتی را که تا چند ماه قبل از او به عنوان امیر کبیر دوران سازندگی یاد می کردند و حتی مصمم بودند با تغییر قانون اساسی دوره مدیریت ایشان را تمدید کنند، با ناجوانمردانه ترین و پیچیده ترین شیوه های تبلیغاتی مورد هجوم قرار دادند...» ( 28 مهر 1379 روزنامه رسالت)

بدیهی است که تخریب غیر اخلاقی آقای هاشمی در انتخابات مجلس ششم از هر حیث مذموم و غیر اخلاقی بوده است ،اما نکته مهم در این باب این است که آیا آقای رییس جمهور در آن  روزها اعتقاد قلبی خود را در خصوص مذموم بودن «تخریب» بیان کرده است؟اگر چنین است چگونه این روزها در خصوص منتقدین دولت سایت ها و جراید منتسب دولت چنین تخریب گسترده ای را به راه انداخته اند؟

از دیگر سوال مهم این است که آقای هاشمی 1379 چه تفاوتی با آقای هاشمی 1390 دارد که موضع گیری ایشان چنین متفاوت است؟آیا آقای رییس جمهور در خصوص آیت الله هاشمی همان نظر سال سال 79 را دارند و اگر غیر از این است چرا این نظر تغییر کرده است؟ مگر آقای هاشمی از سال 79  با سال 90 تفاوت دارند؟ 

بدیهی است که آیت الله هاشمی 90 با منش خود در سال 79  هیچ تفاوتی نکرده اند و همانی هستند که در آن سالها بوده اند. در همان سالها اصولگرایان حقیقی منتقد ایشان بودند و در این سالها هم منتقد ایشان هستند و در این نقادی هیچ گاه به ورطه تندروی و اتهام زنی نیافتاده و صراحتا شیوه غلط مدیریت ایشان و منش ناپسندی که در دوران ریاست جمهوری ایشان باب شد و تا بحال ادامه پیدا کرده است را نقد کرده اند . 

در آن روزگار اما «نفع سیاسی» برای گروهی دفاع از آقای هاشمی بود و این روزها هجمه به وی . اینچنین است که می توان میان مواضع اصولگرایانه و حقیقی با مواضع مقطعی  و صرفا سیاسی تفاوت قائل شد و به ورطه دو قطبی های کاذب سقوط نکرد... 

نوشته شده در تاريخ نوزدهم دی 1390 توسط غلامرضانجفی سولاری

یکی از بچه های تفحص شهدا نقل میکرد :

یه روز که دوستانش داشتند توی نی زار ها دنبال پیکر شهدا می گشتند،

مشاهده میکنند که یه جمجمه روی یکی از نی ها هست ...

یعنی نی رشد کرده و جمجمه رو هم با خودش بالا آورده...

متوجه میشوند که حتما زیر این نی باید پیکر یکی از شهدا باشه...

وقتی پیکر رو پیدا میکنن توی وصیت نامه این شهید بزرگوار جمله ای نوشته بود 

و اون جمله این بود:

دوست دارم 

مثل امام حسین(ع) سرم بر روی نی رود... 

سلام و درود خدا بر اخلاص و معرفت ناب شهیدان 

نوشته شده در تاريخ شانزدهم دی 1390 توسط غلامرضانجفی سولاری

انالله و انا الیه راجعون 

بسیجی مخلص  حاج ذبیح اله بخشی، چهره نام آشنای جبهه های نبرد، پس از عمری تلاش خالصانه و جهاد در راه خدا، به زیارت معبود شتافت تا پاداش پایمردی ها و صبوری هایش را دریافت کند. نام و یاد این پیرمرد که نه شیرمرد در تاریخ دفاع 8 ساله ماندگار است و همه به یاد داریم که حضور بی ریا و صمیمی او، در هر نقطه ای از جبهه های نبرد، برای رزمندگان اسلام انرژی بخش و روحیه آفرین بود. 

ماشالله ... حزب الله 

الیوم یو الافتخار 

حاج بخشی که خود پدر دوشهید بزرگوار است و همچنین در جلوی دیدگانش

دامادش در آتش انفجار لندکروزرش در سه راهی حسینیه سوخت اما در همان دقایق اول

و بعد از لحظاتی شروع به همان اشعار روحیه بخش و شوخی با زرمندگان اسلام می پردازد

که همه را به تعجب وامی دارد و بعضی از بچه ها احساس می کنند خبرشهادت فرزندش 

شایعه است ! اما واقعا حاج بخشی با حفظ روحیه می گوید فرزندم مهمان امام حسین(ع)

و آقا علی اکبر(ع) است این که ناراحتی ندارد خوشحالی هم دارد خوشا بحالش !!!

و با بغضی نهفته شروع به شعارهای روحیه بخشش می نماید .

در ایام پرافتخار جنگ یک بار خدمت حاج بخشی در مرکز پشتیبانی جنوب رسیدم ما که همیشه

او را با جنجال و شعار و انرژی می شناختیم دیدم ساکت است و آرام و با خودش حرف 

می زند و با همان شمایل خاص و لباسهای بسیجی اش قدم می زند .

با همان شیطنت های جوانی ام به او گفتم حاجی ساکتی بیا شعاری بده و بقول ما حالی 

بده ! حاجی گفت : من تا بسیجی ها را در خط مقدم نبینم و در کنارشان نباشم شعارم 

نمی آید ! مثل گل پژمرده ای هستم که بسیجی ها و جوونها مرا سرزنده و شاداب می کنند

دستش را به زور و اصرار بوسیدم و گفتم جون حاجی یه بار بگو ماشالله ... حزب الله ...

و ... صدای مردانه اش بلند شد ماشالله ... حزب الله و کلی برایمان دعا کرد و مقداری بیسکویت

و شکلات مهمانمان کرد و رفت .

این مرد بزرگ تا هنگام مرگ لباس مقدس بسیجی را از تن بدر نیاورد و عاشقانه به آن افتخار میکرد .

قلبا ناراحتم چرا حاج بخشی شهید نشد جدا حق او کمتر از شهادت نبود اگر چه انشالله مزد زحماتش

کمتر از شهادت نخواهد بود .

روح مطهرش در اعلی علیین و در جوار فرزندان و داماد شهیدش که در کنار

آقای بی کفن و مولایشان علی اکبر(ع) هستند شاد باد ...


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهاردهم دی 1390 توسط غلامرضانجفی سولاری
هوالمظلوم 


 رزمنده منتظر بود ...
 
پس از مدتی تاکسی جلویش ایستاد .

- چرا سوار نمیشی ؟!

- لطفا در را برام باز کن !

- چه پر رو ؟!

و  تاکسی رفت  ...

ناگهان باد در آستینهای بی دست رزمنده وزید ...

از این برخوردهای ناجوانمردانه ...  بس زیاد دیده است  !

به روزهای نه چندان دور ذهن خیالش پرواز می کند

با آن دستان کوچک ، اما توانا چه رزمی به پا می کرد 

و چه رعب و وحشتی در دل عفلقیان می کاشت 

اما  امروز  در میان کوچه های شهر ...

.

نگاهی به آستین های پیراهنش که در باد می لرزد !

رو به آسمان 

و  ذکری بر لبان  ...

و دوباره نگاهش بر راه گره خورد ...


جانبازمجتبی شکری

نوشته شده در تاريخ یازدهم دی 1390 توسط غلامرضانجفی سولاری

بسم الله الرحمن الرحیم 

Image Detail


خبر شگفت آور است . سایت رئیس مجمع تشخیص نظام از دسترس خارج شد ! 

آقای محمد هاشمی اخوی و مسئول دفتر معظم له طی مصاحبه ای ضمن تایید مسدود شدن سایت آیت الله هاشمی رفسنجانی، خاطر نشان کرد: با توجه به اینکه سرور اصلی سایت آیت الله هاشمی از طریق شرکت افرانت پشتیبانی می‌شود، شب گذشته (پنجشنبه) شرکت افرانت اعلام کرد که بنا به دستور ابلاغ شده، این شرکت دیگر قادر به سرویس دهی سایت آیت الله رفسنجانی نمی‌باشد و متعاقبا پس ازچند دقیقه، سایت از دسترس خارج شد...

به همین سادگی ! وی در خصوص دلیل این اقدام دور از انتظار تاکید کرد: چند روز پیش از سوی گروهی منتسب به گروه نظارت تارنما ایمیلی روی سایت آیت الله رفسنجانی قرار گرفت که طی آن از مدیریت سایت درخواست شده بود که اقدام به پالایش سایت کند و مصادیق پالایش را حذف خطبه‌های آخرین نماز جمعه آیت الله رفسنجانی اعلام کرده بود...

همین ... وی تصریح کرد: این درخواست شرعی و قانونی نبود، علاوه بر این مشخص نیست این دستور از سوی چه کسانی صادر شده است. با توجه به اینکه این موضوع مربوط به شب گذشته است، به احتمال زیاد اقدامات و پیگیری‌های لازم از روز شنبه توسط مدیریت سایت صورت می‌گیرد. 

واقعا جای تعجب است که اقدام این چنینی بدون هیچ دلیل موجهی صورت گرفته است . جدا آقای هاشمی حق داشتن یک سایت را هم ندارد ؟ خطبه که نخواند ! بیانیه ندهد ! حرف هم نزند !

پس چه باید کرد ؟ چه کسی پاسخگوست ؟ فقط خطبه های هاشمی که همه جا هم موجود است دلیل این امر خجالت آور است ؟ بابا دنیا دارد ما را می بیند و برداشت های عجیبی از حکومت اسلامی خواهد داشت چرا با یک مقام ارشد نظام اینگونه برخورد می شود ؟

دنیا نخواهد گفت حال که با مقامات عالیرتبه به راحتی اینگونه برخورد می شود وای بر احوال مردم و شهروندان عادی ! حقیر مرتبا سایت ایشان را بازدید میکنم و مطالب و خاطرات ایشان را بسیار دوست دارم و بعضی از مقاطع انقلاب برایم بسیار درس آموز است از جمله نامه بدون سلام سران قوا به محضر امام عزیز و روزنوشته های ایشان از اوضاع و شرایط سختی که در جنگ و بعد از آن به سران کشور خبرهای جالبی دارد و زحمات بیدریغ و شبانه روزی آنان را به تصویر می کشد .

در مطالب قبلی خود در خصوص حضرت ایت الله هاشمی مشروحا نظراتم را تقدیم کرده ام و نیاز به تکرار نیست اما بالاخره نمیدانم با این مرد بزرگ چه خواهد شد !  لکن امیدوارم آقایان پاسخ قانع کننده ای داشته باشند و بمردم بگویند .

خداوند عاقبت همه مان را ختم به خیر بفرماید ... آمین 


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ نهم دی 1390 توسط غلامرضانجفی سولاری

تبادل لینک

خرید بک لینک