وب سایت غلامرضا نجفی سولاری
... در همه دیر مغان نیست چو من شیدائی ...
درباره وبلاگ


سلام
ممکنه از جنگ بیزار باشم
ولی از ایام ملکوتی جنگ درسها گرفتم
در کنار مردان بی ادعائی که فقط به خدا فکر می کردند
و منزه از گناه صغیره و کبیره بودند
حس خدائی به انسان می داد
اینک که خیلی دلتنگ آنهایم
لحظه شماری میکنم تا به زیارتشان نائل شوم
اگر مرا بپذیرند
و لایقم بدانند
بامید آن روز شیرین
انشاالله ...

شب و سکوت و صدای دل انگیز ناله ها

و ناله های عاشقان راه دوست

که انحنای قامت شب را در آسمان پر از ستاره می شکند

شب و تجلی وصل و حدیث عشق راهیان راه حق

شب وصدای سوز مناجات از ابتدای شب تا دل سحر

ظهور شفق سپیده و صبح ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بازم شبه . بدنم خسته است . ذهنم افسرده است . همه بفکر استراحت و خوابند .

ولی من تازه اول لول خوردنامه . اول فکر کردنهام . سخت ترین لحظه زندگیم اینه که

همه خوابند و من مجبور به  بیداری باشم . مجبور که نه . نمیتونم بخوابم .

مخصوصا تا جنب و جوش و رفت و آمد بچه هامو نمی بینم . بچه هام تمام زندگی منند .

عین زندگی و حیاتم .

بازم شبه . من و افکار و رویاها و دل شکستگی هام . هر شب همه با هم

میان سراغم . نمیتونم حرف بزنم . حرفی ندارم . حرفهامو زدم .

مرگ حرفهای من فرارسیده . کلام مرا یار نیست .

فقط می شنوم و می بینم و می سوزم و می سازم .

منتظر جناب مرگ نشسته ام .

ترو خدا بیا من آماده ام .

شبهام پائیزیه . ذهنم پائیزیه . افکارم پائیزیه .

زندگیم سراسر مثل خش خش برگهای زرد پائیزه .

بهار دیگه با من قهره . سراغی از من و دل خسته ام نمیگیره .

من ماندم و تنهائیام . پریشانیهام . منم و یک عالم خستگی و دل زدگی از ایامی که

بر من گذشت و میگذرد و شبهای طولانی تابستان برام پر از مرگه .

پر از هراس و دلهره س ...

دلم خیلی تنگه خیلی خیلی خیلی ...



نوع مطلب :
برچسب ها :

موضوعات

پرینت